کنار همین کوچه
شعرهای سجاد حیدری قیری
صفحات وبلاگ
نویسنده: سجاد حیدری قیری - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

به گوش برنو مستت بگو شکاری نیست

از این مسیر نرو راهزن ، سواری نیست

 

شبانه باید از این کوره راه برگردی

برای آتش کولاک صبح ، خاری نیست

 

بساز مثل مترسک به جوخه ی بدنت

که در سخاوت این زاغ پیر داری نیست

 

مرا ببخش که هر بار دم زدم از درد

مرا ببخش که تقدیر اختیاری نیست

 

تمام قطب نماها کلافه اند از ما

کجاست قطب دل ما که در مداری نیست؟

 

چه کرده ایم که چالوس پیچ در پیچ است؟

چه کرده ایم که اهواز شکل ساری نیست؟

 

جواب گریه مگر بوسه و نوازش نیست؟

چه کرده ایم که زاینده رود جاری نیست؟

 

مرا ببین که سرم کوره ای ست دود اندود

چگونه است که می سوزم و شراری نیست؟

 

چه روزگار غریبی ست نازنین،هر شام

به روی آتش سوسن به جز قناری نیست

 

تو نیستی بده و هستی از سرم بستان

از این معامله پر سودتر قماری نیست

 

یکی ، دو تا ، همگی در تنم شکفته شدند

هزار شرم بر این تیرها که کاری نیست

 

به راستی چه غریبند اهل نخلستان

هزار بی سر و چشم است و یک مزاری نیست

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

موسم مرگ من آخر که گلابی دارد؟

کیست ؟او کیست که با خویش کتابی دارد؟

 

چشمکی از سر آن دور مرا می خواند

هر کسی در دل افلاک شهابی دارد

 

چشمکی از پس صد هاله ی پنهان پیداست

گر چه دیدیم که هر ماه نقابی دارد

 

کودکان از طمع بوی غذا می آیند

این دل ماست که هر شام کبابی دارد

 

گنج با رنج درآمیخته،ساحل با موج

زندگی نقشه ی آباد و خرابی دارد

 

طاقتی نیست به پر،لیک به سر میل شکار

این چه حالی ست،چه حالی که عقابی دارد؟

 

گرگ تا یک قدمی آمده،دستت خالی ست

لحظه ی واقعه دیدن چه عذابی دارد

 

هر کجا در رگ عالم اثری از خون است

سینه ی ماست،چهل ساله شرابی دارد

 

آب در کوزه و آتش به سر و دود به نی

کام ما خلسه ی بی حد و حسابی دارد

 

الغرض من فوران دو سه اقیانوسم

که سرم یک سره امواج مذابی دارد

 

به دمی آمدم و با نفسی محو شدم

خبر حال مرا...،آه ،حبابی دارد

 

روی قبرم بنویسید *سلام ای مردم*

این کلامی ست که هر دفعه جوابی دارد

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

باد می آمد و زمستان بود

تن ما چون درخت عریان بود

گل ولی در زمین فراوان بود

 

ایستادیم و زندگی کردیم

 

فصل خون بود و موقع مردن

وقت چون برگ زرد پژمردن

ما به میدان به جای سر بردن

 

ایستادیم و زندگی کردیم

 

جز تبر در کمین باغ نبود

هیچ اطرافمان چراغ نبود

گرچه در دل به غیر داغ نبود

 

ایستادیم و زندگی کردیم

 

ما اگر چه که پنج انگشتیم

پنج انگشت در یکی مشتیم

ایستادیم و مرگ را کشتیم

 

ایستادیم و زندگی کردیم

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

شاعر شدم گفتم که در و گوهر آوردم

از لانه ی ققنوس ها خاکستر آوردم

 

همچون صلیبی درد را حس کردم و آنگاه

مریم صفت از عمق جان عیسا برآوردم

 

من با همه خوش باوری در جمع یارانم

هر لحظه از پشتم دوصد خنجر در آوردم

 

بودا شدم در پاسخ هر تهمت و دشنام

از لا به لای مشت خود نیلوفر آوردم

 

گفتم که می گویم بهار و سبز خواهد شد

این میوه های تلخ و گس را نوبر آوردم

 

در سرزمین جاهلیت بعد نه کابوس

آخر چه بد کردم که امشب دختر آوردم

 

گفتم بمیرم بلکه در جنگل بپاخیزم

تا چشم بستم از بیابان سر در آوردم

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

اگر چه خاطره ی تلخمان فراوان است

از این هوای می آلود ، غم گریزان است

 

بخند و غصه ی فردا نخور که ما دیدیم

در آستین زمان دشنه های عریان است

 

عزیز! زخم دلت را دگر عیان منما

جواب زخم در این سرزمین نمکدان است

 

بریز تا که بنوشیم ، این دقیقه خوش است

همین مجال که هستیم و باز باران است

 

دوباره در سر مستم هوای آزادی ست

زغال سرو مگر باز روی قلیان است؟

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

می خواست مرا چون همه آرام بسازد

نگذاشتمش روح مرا رام بسازد

 

در نیستی خویش وجودم نپذیرفت

نگذاشت که اجزای مرا خام بسازد

 

در کوره ی من شعر و جنون ریخت و طغیان

این گونه مرا سفت که بدنام بسازد

 

خود خواسته بودم به سرم دغدغه ی عشق

اصرار خودم بود که ناکام بسازد

 

یک عمر به لب حسرت می بود و نخوردیم

ای کاش پس از مرگ ز ما جام بسازد

 

ما در عدم هیچ کسی نقش نداریم

از ما نکند چوبه ی اعدام بسازد

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

نگران رهم و طالع بن بستی خویش

صبر کن گریه کنم چند شب از مستی خویش

 

سر به هشیاری و تقوای خودش درگیر است

سینه آغشته به بدنامی و بدمستی خویش

 

شعر ، این زارع تن خسته ی در آبله غرق

چه گلی چیده به جز مرثیه از هستی خویش؟

 

تا بخواهی ملخ و مار و سمندر رو کرد

چرخ ، خرگوش نیاورد ز تردستی خویش

 

لحظه لحظه سر خود را به زمین کوبیدیم

نفسی خسته نشد این قفس از پستی خویش

 

از کسی شکوه نداریم که ما هر چه خوریم

تحفه ی خمره ی خویش است و سیه دستی خویش

 

جگری پاره و چشمی نگران در کف ماست

شرممان نیست از این گونه تهیدستی خویش

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤

برای رفع کسالت شکار می کردیم

پلنگ را به چه روزی دچار می کردیم

 

کنار لاشه ی آهوی نادر تک خال

به مرد بودن خود افتخار می کردیم

 

بدون هیچ دلیلی گلوی تیهو را

به رسم کهنه ی خود تار و مار می کردیم

 

من و تو با سر و شکل عقاب گونه ی خویش

میان مزرعه ها قار قار می کردیم

 

حقیر،خسته،فرومایه،بی هدف،تنها...

اگر چه شب ، سر خود را به غار می کردیم -

 

زمان، زمانه ی ما بود و شیر شکوه نکرد

که ما حوالی جنگل چه کار می کردیم

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳

سرمایه ی سرمستی مردم شده است

انگور دل من است در خم شده است

بنشین دو سه خط حرف برایت بزنم

دفترچه ی خاطرات من گم شده است

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳

همیشه گریه ی من بی تو بی صدا بوده ست

همیشه دست من از دست تو جدا بوده ست

 

تو خواستی برسیم و نشد ، نشد که نشد

همیشه نقشه ی عشاق بر ملا بوده ست

 

غم من و تو به جز عشق چیست ؟ گریه نکن

صبور باش که این غم از ابتدا بوده ست

 

به لطف عشق غمی در نهان ما پیداست

غمی که از همه ی غصه ها جدا بوده ست

 

اگر چه موج نماد خشونت آب است

ولی شهامت دریا به صخره ها بوده ست

 

هوس نبود میان من و تو ، این زیباست

که در تمامی اوقاتمان خدا بوده ست

 

به او که از همه ویران تر است عشق دهند

همیشه در دل ویرانه ها طلا بوده ست

 

غریبه با همه باش و به دوست فکر نکن

همان که دشمن خونی ست آشنا بوده ست

 

دعا بکن نرسیم و عزیز هم باشیم

هزار نکته ی پنهان در این دعا بوده ست

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳

بیزارم از جهان حقیری که داشتم

از دست و پای سرد و اسیری که داشتم

 

آهو به چنگ بود و شکارش نکردم...آخ!

ای مرده شور آن دل شیری که داشتم

 

لعنت به من که درس جسارت نخوانده ام

بیزارم از معلم پیری که داشتم

 

من کشوری پر از عسل و نفت و خاویار

افتاده ام به پای امیری که داشتم

 

ای تف به آب و نان مقدس که سال هاست

برگشته ام به ذات فقیری که داشتم

 

خاموش کن تنور مرا ، من نخواستم

از من بگیر مشت خمیری که داشتم

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳

به هر طرف که پریدیم سنگسار شدیم

به آسمان نرسیدیم،تار و مار شدیم

 

فقط جنایت باروت بود و جور تفنگ

هزار بار که از بغض باردار شدیم

 

چه  ماجرای غم انگیز و ناسزاواری

درست لحظه ی عاشق شدن شکار شدیم

 

شکار نه! که شهیدیم ما در این مسلخ

فقط مغازله کردیم و سر به دار شدیم

 

نگاه کن که چه زیباست خون فشانی ما

بهار بود که ما ناگهان انار شدیم

 

به قصد قطره ی آبی به رودخانه زدیم

عجب که از رگ خود رأس آبشار شدیم

 

من و تو،ای من و تو،ای من و توی خاموش!

به صبح روشن پروانه انکسار شدیم

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳

با لباس نویی که پوشیدیم

در گل و لای و سنگ غلتیدیم

 

جفت هم،رو به تانک،در شب ماه

قد کشیدیم و تانگو رقصیدیم

 

ما زمین خوردن صنوبر را

روی مین های تشنه می دیدیم

 

می دویدیم و رقص در ما بود

می دویدیم و بوسه می چیدیم

 

می پریدیم و بمب وحشی بود

ما ولی واقعن نترسیدیم

 

شب شد و سمت خانه برگشتیم

با صدای گلوله خندیدیم

 

پیش ماهی گلی که تنها بود

توی حوض حیاط خوابیدیم

 

پونه ! یادش بخیر تابستان

لب به لب خواب مرگ می دیدیم

 

بچه بودیم و جنگ و شهوت بود

بچه بودیم و بچه زاییدیم

 

درد اگر بود درد دشمن بود

هیچ وقت از خودی ننالیدیم

 

در همان کوچه ها بزرگ شدیم

کم کم از هر چه دوست ترسیدیم

 

مشت کردیم رو به چانه ی خود

پشت دست غریبه بوسیدیم

 

خونمان را مکید آزادی

مویرگ مویرگ پلاسیدیم

...

پونه پاشو ! زمانه را ول کن !

سال ها می شود نرقصیدیم

 

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳

من رشته رشته بی سر و بی پا و پیکرم

با این نداری از همه ی دارها سرم

 

تبلیغ مهر و بوسه و گل کردم از نخست

قومم به رسم جهل نکرده ست باورم

 

این شعرهای سرخ به ظاهر سیاه را

خوابانده ام شراب بیفتد به دفترم

 

هر بار با خیال جدیدی نشسته است

هیزم شکن به زیر درخت تناورم

 

من روبروی گله ی گرگ ایستاده ام

بگذار تا شغال بخوابد به بسترم

 

تهمت برای رفتن من کارساز نیست

من با زنان روسپی ده برادرم

 
نویسنده: سجاد حیدری قیری - سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢

شاید که فراموش کنم پشت سرم را

اما چه کنم این همه خون جگرم را

 

من بوسه ی ماسیده ام و تاب ندارم

ای کاش لبت کم بکند دردسرم را

 

آرام مرا بشکن و آرام بسوزان

نازک تر از آنم که بسازی تبرم را

 

من شعله ی بی طاقت این باغ بزرگم

آرام بسوزان که ببینی هنرم را

 

از پیله به پروانه مگر چند صباح است؟

کبریت بکش زندگی مختصرم را

مطالب قدیمی تر »
سجاد حیدری قیری
22 تیر 1367 فارس قیروکارزین-قیر سرمایه ی سرمستی مردم شده است انگور دل من است در خم شده است بنشین دو سه خط حرف برایت بزنم دفترچه ی خاطرات من گم شده است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :